بسم الله الرحمن الرحیم
در نگاه فمینیستی میان جنسیت و علم، آنچه بیش از همه قابل توجه و تذکر است، تبیین ایدئولوژیکی است که از علم ارائه میشود. در واقع فمینیستها در تحلیلهای خود هم پرده از چهرهی ایدئولوژیک علمی که تا کنون ظاهرا بیطرفانه و خنثی مسیر خود را میپیمودهاست برمیدارند و هم خود نوع جدیدی از پیشفرضهای ایدئولوژیک را ارائه میدهند که بر اساس آن بنا است علم جدیدی هویت یابد.
با تکیه به تبیین بنتون و کرایب از این قضیه، اساسا جنبشهای فمینیستی از آن جهت شکل گرفتند که جایگاه زنان را در حوزهی علم ارتقا بخشیده و نقش آنان را از حالت کمکی و فرعیبودن خارج نمایند. این دغدغهی صرفا ایدئولوژیک، منجر به شکلگیری تبیینهای متفاوتی از علم شد که در آنها اعتقاد تحلیلگران بر این بود که حضور زنان در عرصههای علمی از اساس موجب تفاوتهای کیفی در شیوهی علمورزی میشود. تحلیلگران مذکور برای اثبات ادعای خود شواهد و نشانههایی را نیز ارائه میدادند که بر اساس آن، حاصل تلاشهای علمی اقلیت مبتکر زنان فعال در حوزهی علم، در نهایت مبارزه با خود غالب علم بودهاست. آنان چنین ارزیابی مینمودند که زمینهی اجتماعی شکلگیری شکل موجود از علم، میل طبیعی مردان(سفیدپوست غربی) به سلطهی بر طبیعت، زنان و دیگران نژادی بودهاست.
ایولین فاکس کلر میکوشد رقابت دو روایت علمی را به تصویر بکشد و نشان دهدکه نگاه متفاوت این دو به مسائل هستیشناسانه، چگونه منجر به شکلگیری نوع متفاوتی از علم با عملکرد خاص خود شدهاست. سنت هرمسی که در آن روح، دمیدهشده در جسم فرض میشود و جنبههای مردانه و زنانهی طبیعت هرچند متفاوت با هم ولی در عین حال مکمل یکدیگر در نظر گرفته میشوند و در نتیجه در آن تاکید بر رابطهی پذیرای میان علم و طبیعت است؛ در تقابل با فلسفهی مکانیکی است که در آن تاکید بر جدایی میان خرد و عاطفه، ذهن و ماده است و تاکیدش بر جست و جوی مردانهی حقیقت و ترک عواطف است.
نگاه کلر و متفکرین مثل او، تصویری از علم را به نمایش میگذارد که در آن تنها نوعی رجحان ارزشی است که چارچوب و ساختار و به طور کلی شکل علم تجربی را تعیین مینماید. همین رجحان ارزشی است که موجب میشود طرفداران فلسفهی مکانیکی در اعتراض به نگاه کلر، این نوع تحلیل او را تبانی با جادوگری، بینظمی و فرقههای رادیکال بخوانند که همگی در تقابل با علقههای ارزشی آنان میباشد.
کلر خود تغییرات فراگیر فرهنگی و اجتماعی در روابط جنسیتی را موثر در ترجیح این شکل از ایدئولوژی جدید مردانه و این نوع از علم میداند. به نظر او هنگامی که «جدایی حوزهها» خصیصهی تقسیم کار میان مردان و زنان در اوایل سرمایهداری صنعتی شد، ارتباط میان زنانگی، عاطفه و ذهنیت در تقابل با عینیت و عقلانیت مردانه قرار گرفت.
کلر طی تحلیلی روانکاوانه شکلگیری علم جدید را برگرفته از شکلی از هویتیابی در برابر مشکلات نوزاد در حال رشد میداند که در دختران و پسران متفاوت بوده و در مورد پسران از رهگذر روابط سلطهگرانه و خشن با «دیگران تهدیدکننده» رخ مینماید و به نظر کلر این سلطهخواهی و رابطهی خشن، در علم در ارتباط با طبیعت خود را نشان میدهد. هرچند که کلر کوشیدهاست از تحلیلی علمی برای اثبات مدعای خود سود جوید، ولی آنچه احتمالا به او در محکومیت علم یاریرسان است، اتهامی است که چهرهی علم را خشن و ضدعواطف بشری معرفی مینماید و بار دیگر پای رجحان ارزشی به میان کشیده میشود. آنچنان که این دغدغهی اخلاقی، خود را در علاقهی متفکرین فمینیست نسبت به دلسوزی برای حیوانات آزمایشگاهی و در کاربرد گستردهی مضامینی چون احترام و عشق به طبیعت و تایید یکپارچگی، پیچیدگی و خاصبودن موضوعات شناخت علمی نشان میدهد.
این تمایل به زدودن دوگانگیها میان انسان و غیرانسان که ناشی از تغییر نگاه هستیشناسانهای است که در آن انسان به جای این که محور عالم باشد، جزئی از عالم است؛ تا حدی افراطی پیش رفت که باز هم عکس العمل و اعتراض برخی متفکرین فمینیست را برانگیخت و امثال برک آن را در حکمی ارزشگذارانه محکوم نمودند.
تمامی این تحولات و تغییرات ایدئولوژیک در علم و در نسبت با علم، چه با فعالیت فمینیستها رخ دهد و چه مارکسیستها و متفکرین انتقادی بر آن تاکید ورزند و چه به طور کلی در جامعهشناسی معرفت توسط متفکرین مختلف این حوزه مورد بحث و بررسی قرار گیرد، نشانگر این امر است که بخش عمدهی اختلافات متفکرین نه در حوزهی اشتغال علمی آنان، که در حوزهی فلسفه میبایست حل و فصل شود.
به نظر میرسد که متفکرین فمینیست نیز همچون سایر متفکرین ذکرشده، در حوزهی ایجاب هرچه نکردهباشند، در موضع سلب خدمتی که به علم داشتهاند، یاریرساندن به تحکیم این نگاه بودهاست که مدتها است که علم تجربی فارغ از رجحانهای ارزشی نمیتواند به حیات خود ادامه داده و مسیر حرکت خود را تعیین نماید و تنها در قالب ظرف ایدههای تجویزی خود شکل میگیرد و صرفا میتواند به محتوای این ظرف بیفزاید، بدون این که قادر باشد از درون خود ساختار محیط بر خود را تغییر دهد.

